درگذر عشق
ما آمده ایم تاازدل خستگی هامان بگوییم و از دل شکستگی هامان
اما حالا دلم میخواهد بهانهای باشد برای فراموش کردن" تو" !. اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون که تموم فکر من پیش تو بود .مثه تو تو زندگیم هیشکی نبود............... برو برو منم بیزارم از تو خیالم هس که دست وردارم از تو خیالت هس که مو یاری ندارم. ... چه شب است يارب امشب كه ز پس سحر ندارد... من و باز آن دعاها كه يكي اثر ندارد... غلط است اين كه گويند به دل به دل راه دارد... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد ..... از خندههاش ؛ اخمهاش ،لوس کردنهاش ! ۱- یک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمیدهد. ۲ـ یک پسر خوب تنها جوکهایی را بیان میکند که مورد تائید وزارت ۱) ارشاد اسلامی۲) وزارت بهداشت۳) وزارت مبارزه با تبعیضات استانی و … باشد. ۳ـ یه پسر خوب کمتر با این جمله مواجه میشود”مشتری گرامی دسترسی شما به این سایت مقدور نمی باشد”.. ۴ـ یه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمیره. ۵ـ یه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نمیکنه بزنه تو اتاقش. ۶ـ یه پسر خوب پشت چراغ قرمز با دیدن یه خانم ردیف چشماش مثه چراغهای فولکس نمیزنه بیرون.. ۷ـ یه پسر خوب روزی چند بار به سازندگان یاهو مسنجر لعنت میفرسته. ۸ـ یه پسر خوب سر کلاس تا شعاع ۳ متریِ هیچ خانمی نمیشینه. ۹ـ یه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشینش بوی ادکلن زنونه نمیده. ۱۰
(( خدایا من خیلی تنهام. آیا مهمان خانه من می شوی؟ ))
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت.
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خر
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیرزن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود.
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد.
پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد.
این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد.
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیرزن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.
پیرزن با ناراحتی کفت:
(( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟))
خدا جواب داد :
(( بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی) )
تا میتوانید ازش عکس و فیلم بگیرید ....
فقط همین عکسها و فیلمها ..
شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند
ادامه مطلب
Power By:
LoxBlog.Com |